تبليغاتX
یاس وحشی برگی از طبیعت انسان

یاس وحشی برگی از طبیعت انسان

آهای  غریبه ی آشنا.......

دوست دارم با یه عالمه حرفای ناگفته .!!

چیزی نپرس فقط بهم ایمان داشته باش .

همین .!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 23:34  توسط پریسا  | 

چه زود بیایی

چه دیر

چونان پرنده ای

در میان سبزترین درخت بیشه

بی وقفه

زمزمه ات می کنم ...!!

دست نوشته های یه دوسته عزیزه .

کاش میشد مثل قدیما تند تند میومدم اینجا

دلم برات برای همه ی چیزای خوبت تنگ شده

ای خونه ی مجازی ی من  دوستت دارم .

با همه ی آدمایی که میان اینجا پیشم .

برام دعا کنین . جدی جدی جدی میگم ...

گریه ام میگیره . خیلی وقته نیومدم اینجا و این اولین باره دارم دارم رودر رو مینویسم . قدیما قبلش تایپ میکردم یه وقت بد نشه . الان میگم هر کی دوسم داره منو رودر رو با حرفای شاید قشنگ نه ولی همین جوری بخاد .

 میام . دعاکنید برام .

پریسا

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 21:22  توسط پریسا  | 

این روزها

چنان با عطش

چشم براهت دوخته ام

که قاصدک دلش نمی آید

از کوی تو بی خبر بیاید !
.......

من خمار بوسه و بیقرار قــــــــرار عاشقی ام !

چشم به راه تــو دوخته ام ...

کی می آیی ؟!

تا مومنانه در پناه سپیدارهای سرگردان بپرستم ات !
...........
به من بازگرد ...

قول می دهم !

نه با عاشقانه هایم خوابت را آشفته کنم

نه از هم صحبتی نسیم و پنجره

برایت ترانه بخوانم ...

فقط آسمانت را با ستاره و بوسه آذین می بندم ...همین !
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 14:7  توسط پریسا  | 

 

رد بها زرا بگيرو برو و از من نپرس به كجا خواهي رفت . آنقدر برو تا جاي پاي نسيم را بيابي. بوي گلهاي قاصدك را حس كني و وقتي چشمانت را

رو به آسمان ميبندي خود را قاصدكي ببيني.

او تو را خواهد برد تا بيكران احساس . آنجايي كه دشتي پر از گلهاي وحشي سفيد است و همه جا بوي شكفتن را ميدهد و نويد خوش جاودان بودن را.

آنگاه تو غرق در عرفان ميشوي و به اوج ميرسي و من به تماشايت مينشينم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 16:53  توسط پریسا  | 

سلام .

من ميخام برم كربلا .

امام حسين منو خاسته چشماي منم در انتظار ديدن ذريح مقدسشه .

برام دعا كنين .  پريسا

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 23:31  توسط پریسا  | 

باز پاییز است

باز این دل از غصه لبریز است

باز میلرزد درختان

باز میخورد بر شیشه ام باران

باز اسمش هست در ذهن و نیاز من

باز پاییز است . پاییز است . پاییز است .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 19:15  توسط پریسا  | 

 

شده عاشق بشوي

به بادكنكي

كه نخ اش ول شده باشد

در آسمان شهري

كه بادش سراسيمه از پشت كوه دربيايد و

از هر طرف كه عشق اش كشيده باشد

كش برود

بر پشت بام كسي رفته ايي

شده هرگز خدا خدا كرده باشي

كه باد بماند و بادكنك برود

از بام ديگري بيايد پايين

شده گاهي شبيه خودم

كه عاشق بادكنكي نبوده ام هرگز

قدري سكوت كني و بگذاري

راه خودش را برود باد

نشد!!!!!!!!!!!

مردش تو نيستي نمي تواني

پس ساكت شو !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 1:2  توسط پریسا  | 

سر به زير انداخته ام .

چون ناخودآگاه در همان لحظه خيال او با سماجت در خاطرم نقش ميبندد و جلوه گر ميشود .

نه اين دروغ نيست . من به او علاقه مند شده ام .

يكدفعه حس ميكنم ديگر شانزده يا هفده ساله نيستم بلكه زن جواني ام كه با تمام وجود به مرد جواني دلبسته و سالهاست كه عاشقش هستم .

وحشت زده به دور و بر خيره ميشوم . و با دست روي هوا خطوطي را ميكشم تا شكل خيالي او را درهم بريزم و محو و نابودش كنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 14:59  توسط پریسا  | 

a girl may love you from the bottom of her hart; but theres always toom for some other gay at the top ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 12:0  توسط پریسا  | 

آن كس كه مي كوبد و ميشكند

او كه همه چيز را در آتش هوسهايش مي سوزاند نابود مي كند و پيش مي رود.

اما مگر تا كي زندگي به او فرصت تاختن مي دهد . .

شايد انتظار ما از زندگي چيز ديگري است

ولي عدالت هميشه برقرار است

و نتيجه هرچه باشد همان چيز است كه بايد باشد.

(فردا درباره همه چيز قضاوت خواهد كرد )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 15:44  توسط پریسا  | 

 

 

دیگر ترانه هایم را در فضاپخش نخواهم کرد . و به زندگی خشم نخواهم کرد . با هیچ کس و هیچ چیز کاری ندارم و کینه ای هم دلم را آزار نمی دهد چون هیچ کس را سبب قهر و جداییم نمی دانم .

دیگر به شبهای بی طاقت درویش اشک غم نخواهم ریخت قطرات اشکم را برای او نگه خواهم داشت برای او که اشک را دوست میدارد . من در سکوت خویش و در درون خویش گم خواهم شد ...                        10 آبان . ساعت 8 شب

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 20:14  توسط پریسا  | 

همه جا
بوی پرتقال و بهشت می‌دهد؟

هرچه می‌کنم
چهار خط برای تو بنویسم
می‌بینم واژه‌ها
خاک بر سر شده‌اند
هرچه می‌کنم
چهار قدم بيايم
تا به دست‌هات برسم
زانوهام می‌خمد.
نه این‌که فکر کنی خسته‌ام،
نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه.
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزه‌ام می‌اندازد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 23:36  توسط پریسا  | 

تو آن هنگام آمدی...

که ... چشمانم

آنقدر در فراقت اشک ریخته بودند که اشکی برای از شوق گریستن نداشتند

که ... موهایم

در انتظارت چون غبار اندوه گشته و رنگ باخته اند

که ... چهره ام

پر از چین و شکن گشته و از همنشینی با گونه های بهاریت شرمساری می کند

که ... لبهایم

حرارت تنفسهای سوزانت را نمی فهمد

که ... بازوانم

توان در آغوش فشردنت را فراموش کرده اند

که ... قلبم

یارای آنچنان تپیدن ها را از دست داده است

که ... پاهایم

بار سفر بر بسته اند و راهی دیاری بی بازگشت شده ان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 23:32  توسط پریسا  | 

باور كن ذهن من آشفته نيست.....

ذهن من مجموعه ايي از آشفتگي هاست...

من نمي توانم تمامي اين حوادث را تقدير بنامم.

من نام زندگي بر آن نهاده ام.

وقبول كن اگر توهم بجاي من بودي

حال و روزگاري بهتر از من نداشتي.

به چهره ي من نگاه كن...

چشم هاي من سرگردان نيستند

چشم هايم مامن سرگرداني هاست .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:18  توسط پریسا  | 

 

لیلی از مجنون پرسید : چه ُتحفِه ای داری ؟ مَجنون جواب داد فقط یک سوزن که با آن تیغ هائی که در طول راه به پایم می رفت ، در می آوردَم تا به تو برسم . لیلی گفت : راه عشق پُر خطر است و آنجا بَلا می بارَد ... می خواستم ترا بیآزمایم . اگرتو درعشق صادق بودی سوزن را برای چی برداشتی ؟ تو تاب بَلا نداری وگرنه خاری که در راه عشق به پای تو رَود و چاووش ِ راه وصال باشد از ُگل لطیف ترست ، آنرا با سوزن بیرون نباید آورد ، آیا درخت گل را نمی بینی که به امید گلی یکسال بار و رنج خار می کِشد ؟ »

عطار نیشابوری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 15:9  توسط پریسا  | 

 

بیا با من, امروز دیر است و فردا دیرتر ..
بیا قبل از تولد گلهای سرخ چشمهایمان را باز کنیم و شاعر بشویم
اگر چشمان من دوباره متولد شوند نام خوب تو را به همه یاد خواهند داد
نام تو میتواند جانی دوباره به من ببخشد می تواند لباسی از فردا و پس فردا برای
امروز من بیاورد
برایم بخوان ! زیباترین نغمه را بخوان تا دلم در قفس حسرت نماند
بخوان تا حصار ها و دیوارها به رقص در آیند
آنقدر بخوان تا من تو را صمیمانه پیدا کنم
خستگی های یک عمر را در آوازهای نرم تو میشنوم
دوست دارم درختی باشم که میوه هایم به رنگ تو باشد
«
با طعم یک شعر بکر عاشقانه »
اگر نام تو همیشه با من باشد رویاهایم رنگین تر خواهند شد
نام تو مرا به مشکافه ی قشنگ عشق می برد
بیا اگر نگاه تازه ای به قلب هایمان نیندازیم حرفهایمان بوی کهنگی می گیرند
و هیچ ماهی عاشقی در رودخانه ی لحظه هامان شنا نمی کند
بیا چراغ های مهتابی را تا آمدن صبح بیدار نگهداریم ..

*هزار صبح در راه است من میخواهم اولین صبح را با تو آغاز کنم*

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 18:30  توسط پریسا  | 

كمتر از بيست و چهار ساعت مونده ...

تو جاي من بودي مي تونستي بنويسي؟

من نمي‌تونم،

اعتراف مي‌كنم كه نوشتن حالا، واقعا دشواره ... نشدنيه ... نشدني ...

كي مي‌دونه من چه حالي دارم؟

كي مي‌فهمه؟

احساس غريبي كه نه بيان ميشه و نه ميشه نوشتش...

براي اولين بار دارم كسي رو مي‌خوام، يك انسان رو...

دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 17:43  توسط پریسا  | 

 

به ديدارم بيا هر شب

در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند

دلم تنگ است.

بيا اي روشن .... اي روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها

دلم تنگ است.

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه

در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال

دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها

و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.

شب افتاده است و من تنها و تاريکم ....

و در ايوان من ديريست

در خوابند

پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي

بيا اي مهربان با من !

بيا اي ياد مهتابي

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 12:57  توسط پریسا  | 

بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند. آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده................

و چه زیباست رویای با توبودن

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 12:50  توسط پریسا  | 

ببینید و دل نبندید

دنیا گذرگاهه! جلوه هاش رو دیده ام" گذرا بودن رو احساس کرده ام" من هم روزی به آخرش میرسم" تو هم همینطور!
و مرگ! کلمه ای که کمترین کسی بعد از شنیدنش ترسی نا خودآگاه دلش رو نمی لرزونه" کمتر کسی پیدا میشه که با تمام وجودش بگه که از مرگ و دنیای بعد از اون هراسی نداره! مرگ به جزترس" غم رو هم به همراه داره! شاید به این خاطر که باعث جدایی میشه تو روزگار ما مردم اون قدر سر گرم کار و زندگی هستن که گاهی اوقات فراموش میکنند که لابه لای وجودشون عواطف شیرینی موج میزنه که اگه ابراز نشه میپوسه!
تلنگر مرگ" یک لحظه اونارو به خودشون می آره!
((
ببین!اون دیگه نیست!)) همین! ((اون نیست؟کجاست؟! تا دیروز همین جا بودا!همین جا پیش من !پس چرا نمی دیدمش؟))

همیشه وقتی به مرگ فکر میکنم این سوال برام پیش می آد که لحظه مرگ چه حسی به آدم دست می ده؟هیچ وقت به این نتیجه نرسیدم که چه جور مرگی بهتره!ولی خودم دوست ندارم شب بخوابم وصبح بلند نشم !این خیلی آرومه! من مرگ پر سرو صدا دوست دارم یه چیزی مثل تصادف!....به طرف مقصدی در حرکتی هدفی داری وبعد یه دفعه.... البته بیشتر دوست دارم که حاصل این تصادف مرگ مغزی باشه!همیشه احساس میکنم که قلبم فقط مال خودم نیست !در هرصورت مرگ"مرگه!در هر صورت باید گذاشت وگذشت"پس به قول مولا ((ببینیدودل نبندید)).

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 13:14  توسط پریسا  | 

  1. هيچ‌وقت تو را ترک نمی‌کنم
    حتا اگر
    توی اين دنيا نباشم.

    هر وقت
    به دوست داشتن فکر می‌کنم
    ابديت
    و تمامی شب‌ها
    با نام تو
    بر سينه‌ام
    سنجاق می‌شود.

    می‌دانی؟
    می‌دانی از وقتی دلبسته‌ات شده‌ام
    همه جا
    بوی پرتقال و بهشت می‌دهد؟
  2. هرچه می‌کنم
    چهار خط برای تو بنویسم
    می‌بینم واژه‌ها
    خاک بر سر شده‌اند
    هرچه می‌کنم
    چهار قدم بيايم
    تا به دست‌هات برسم
    زانوهام می‌خمد.
    نه این‌که فکر کنی خسته‌ام،
    نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
    نه.
    تا آخرش همین است
    نگاهت
    به لرزه‌ام می‌اندازد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 20:55  توسط پریسا  | 

کریسمس مبارک

(همین)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 23:34  توسط پریسا  | 

آدم برفي با نور خورشيد خانوم چشماشو باز کرد اين اولين باري بود که اونو مي ديد آخه بچه ها تازه ديشب ساخته بودنش اون قدر اون جا موند و به خورشيد نگاه کرد تا يواش يواش آب شد و ديگه هيچي ازش نموند ولي هيچوقت ,هيچ کس نفهميد که آدم برفي از گرماي آفتاب آب نشد,بلکه از شرم وجود خودش آب شد از شرم اينکه خورشيد بدون هيچ توقعي با تمام وجود با تمام عشقش به اون تابيده ولي آدم برفي هيچ کاري نمي تونست در برابر عشقه پاکه اون انجام بده حالا منو تو که هر روز خورشيدو هزاران آدم مثل خورشيدو کنارمون داريم و از لطف هاشونم خبر داريم چرا قدر اين روزا رو نمي دونيم!؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 11:43  توسط پریسا  | 

او رفت
من نمي دانم کجا و کي ؟ ولي او رفت !!
من نمي دانم چرا و چون ؟ ولي او رفت !!
از تمام عکسها ، لحظه ها ، اوقات
از تمام يادمان ها رفت
چون فرياد
رفت و ماندش ياد او در سر
رفت او
در باد
در باران
از نگاه خسته يک برگ
در عبور لحظه اي از مرگ
در ميان کوچه اي از کوچه هاي عشق
من "عبوري" دوباره حس کردم ...
...
او که رويش بود چون خورشيد
عشق هم از نام او جوشيد
من تمام لحظه ها را
مي کنم فرياد
بي حضور او
هر گلي را
مي دهم برباد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 18:53  توسط پریسا  | 

آخرین باری که گریستم در خانه نشسته بودم پاسی از شب گذشته بود به سایه ها و سوسوی چراغها خیره شده بودم همه ی آنچه دارم می دهم تا از دستشان رها شوم آخرین باری که گریستم کسانی را دیدم که مدتها زیر باران ایستاده بودند سربازانی علاف که در ترنی چپانده شده بودند دستها بر میله و چشمانی پر از اشک و کلام همان کلام کهن آه خدایا تنهایم گذاشته ای آه خدایا تنهایم گذاشته ای آخرین باری که گریستم باورم نمی شد به صورت سربازی خیره شده ام که با تفنگش زیر باران ایستاده آه خدایا تنهایم گذاشته ای آه چرا تنهایم گذاشته ای؟ آه خدایا تنهایم گذاشته ای
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 23:2  توسط پریسا  | 

 

ستاره

گوش کن

من برای پنهان کردن تو

صادقانه به همه دروغ می گویم

و وقتی زیباترین لحظه سال تحویل می شود

شوق چشمانم را گور می کنم

من روی صفحات خالی دفترم

بدون فاصله تو را می نویسم

و هر روز شعرهایم را به صندوق دلتنگی ام پست می کنم

خوب می دانم

تا وقتی سرم به آسمان است و نگاهم به زمین

از تو

جز یک نگاه کهنه

چیز دیگری ندارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:17  توسط پریسا  | 

 

در عمق قلبم آتشى است
قلبى سوزان
در عمق قلبم آرزويى است براى آغاز
من در احساساتم ميميرم
دنياي من در خيال است
من در روياهايم زندگي مي كنم بلى در روياهايم . . .
تو در قلب من هستى
تو در وجود منى
هر جا كه بروم
جلوه گرش خواهم بود و خواهم كرد
تورا بى پايان دوست دارم
و تا هميشه نگه خواهم داشت حضور سبزت را اى عزيزترينم.
همواره در كنارت خواهم ماند . . .
مثل بهشت است ديدن چشمهاي جادويى تو
بهشت چشمانت مرا به اوج آسمان مى برد
من عاشق تو هستم
بهترينم
عزيزترينم
نازنينم
مراقب خودت باش . . .
وقتى كه لبخندت را ميبينم ديوانه وار خوشحال مى شوم
من صداي قلبت را مى شنوم . . .
من گلها را حس مى كنم
من بارش را حس مى كنم اما . . .
تنها با وجود پاك تو بهترينم . . . !

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:36  توسط پریسا  | 

¤ به خودم گفتم « آخه زبون نفهم ، ابله ، بیچاره ،‌ کم عقل ! ، تو دلت برا خدا تنگ شده
نه برای اون نکبت بی شعور !

چرا دلتنگیت رو الکی به اون می چسبونی ... خدا باهات قهر می کنه ها !

تو دیگه بزرگ شدی بچه ! دیگه نباید الکی الکی گریه کنی ... آدم باش ! »

اما مگه زبون آدم حالیم میشد !

اون لحظه بازم احساس کردم فقط جای تو خالیه و به خاطر این حماقت و زبون نفهمیم
آرزو کردم یکی بیاد و منو تا اونجا که جا دارم با چوب و چماق کتک بزنه
اونقدر که از درد بیهوش بشم و ازت متنفر بشم
اونقدر که جونم در بره و از شرت خلاص بشم ...

اما آرزوم که براورده نشد هیچ ... خوابم برد و دوباره خوابتو دیدم ... حس کردم واقعا جات خالیه !

پ.ن : ای لعنت به این خوابهای مزخرف ... لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . ...

بازم بگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:48  توسط پریسا  | 

آخرین قصه !

بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم

تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

بیا نامهربان

و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم

و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت

کلامی سهل بنویسم

درون شعر های من

همیشه نام و یادت بود

درون قصه های من

همیشه قهرمان بودی

ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر

تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

درون قصه هایم ، قهرمانهارا

به خون خواهم کشید آخر

و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

ببخش ای خاکی خسته

اگر امشب به میل من

کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان

رنج من گشتی

«خداحافظ»

برای آخرین لحظه «خداحافظ ....!؟»

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:8  توسط پریسا  | 

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد
!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

معين کرمانشاهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:17  توسط پریسا  |