دوست دارم با یه عالمه حرفای ناگفته .!!
چیزی نپرس فقط بهم ایمان داشته باش .
همین .!!!!!!!
دوست دارم با یه عالمه حرفای ناگفته .!!
چیزی نپرس فقط بهم ایمان داشته باش .
همین .!!!!!!!
دست نوشته های یه دوسته عزیزه .
کاش میشد مثل قدیما تند تند میومدم اینجا
دلم برات برای همه ی چیزای خوبت تنگ شده
ای خونه ی مجازی ی من دوستت دارم .
با همه ی آدمایی که میان اینجا پیشم .
برام دعا کنین . جدی جدی جدی میگم ...
گریه ام میگیره . خیلی وقته نیومدم اینجا و این اولین باره دارم دارم رودر رو مینویسم . قدیما قبلش تایپ میکردم یه وقت بد نشه . الان میگم هر کی دوسم داره منو رودر رو با حرفای شاید قشنگ نه ولی همین جوری بخاد .
میام . دعاکنید برام .
پریسا
| این روزها چنان با عطش چشم براهت دوخته ام که قاصدک دلش نمی آید از کوی تو بی خبر بیاید ! ....... من خمار بوسه و بیقرار قــــــــرار عاشقی ام ! چشم به راه تــو دوخته ام ... کی می آیی ؟! تا مومنانه در پناه سپیدارهای سرگردان بپرستم ات ! ........... به من بازگرد ... قول می دهم ! نه با عاشقانه هایم خوابت را آشفته کنم نه از هم صحبتی نسیم و پنجره برایت ترانه بخوانم ... فقط آسمانت را با ستاره و بوسه آذین می بندم ...همین ! | |||||
رد بها زرا بگيرو برو و از من نپرس به كجا خواهي رفت . آنقدر برو تا جاي پاي نسيم را بيابي. بوي گلهاي قاصدك را حس كني و وقتي چشمانت را
رو به آسمان ميبندي خود را قاصدكي ببيني.
او تو را خواهد برد تا بيكران احساس . آنجايي كه دشتي پر از گلهاي وحشي سفيد است و همه جا بوي شكفتن را ميدهد و نويد خوش جاودان بودن را.
آنگاه تو غرق در عرفان ميشوي و به اوج ميرسي و من به تماشايت مينشينم
من ميخام برم كربلا .
امام حسين منو خاسته چشماي منم در انتظار ديدن ذريح مقدسشه .
برام دعا كنين . پريسا
باز این دل از غصه لبریز است
باز میلرزد درختان
باز میخورد بر شیشه ام باران
باز اسمش هست در ذهن و نیاز من
باز پاییز است . پاییز است . پاییز است .
شده عاشق بشوي
به بادكنكي
كه نخ اش ول شده باشد
در آسمان شهري
كه بادش سراسيمه از پشت كوه دربيايد و
از هر طرف كه عشق اش كشيده باشد
كش برود
بر پشت بام كسي رفته ايي
شده هرگز خدا خدا كرده باشي
كه باد بماند و بادكنك برود
از بام ديگري بيايد پايين
شده گاهي شبيه خودم
كه عاشق بادكنكي نبوده ام هرگز
قدري سكوت كني و بگذاري
راه خودش را برود باد
نشد!!!!!!!!!!!
مردش تو نيستي نمي تواني
پس ساكت شو !
سر به زير انداخته ام .
چون ناخودآگاه در همان لحظه خيال او با سماجت در خاطرم نقش ميبندد و جلوه گر ميشود .
نه اين دروغ نيست . من به او علاقه مند شده ام .
يكدفعه حس ميكنم ديگر شانزده يا هفده ساله نيستم بلكه زن جواني ام كه با تمام وجود به مرد جواني دلبسته و سالهاست كه عاشقش هستم .
وحشت زده به دور و بر خيره ميشوم . و با دست روي هوا خطوطي را ميكشم تا شكل خيالي او را درهم بريزم و محو و نابودش كنم .
آن كس كه مي كوبد و ميشكند
او كه همه چيز را در آتش هوسهايش مي سوزاند نابود مي كند و پيش مي رود.
اما مگر تا كي زندگي به او فرصت تاختن مي دهد . .
شايد انتظار ما از زندگي چيز ديگري است
ولي عدالت هميشه برقرار است
و نتيجه هرچه باشد همان چيز است كه بايد باشد.
(فردا درباره همه چيز قضاوت خواهد كرد )
دیگر ترانه هایم را در فضاپخش نخواهم کرد . و به زندگی خشم نخواهم کرد . با هیچ کس و هیچ چیز کاری ندارم و کینه ای هم دلم را آزار نمی دهد چون هیچ کس را سبب قهر و جداییم نمی دانم .
دیگر به شبهای بی طاقت درویش اشک غم نخواهم ریخت قطرات اشکم را برای او نگه خواهم داشت برای او که اشک را دوست میدارد . من در سکوت خویش و در درون خویش گم خواهم شد ... 10 آبان . ساعت 8 شب
هرچه میکنم
چهار خط برای تو بنویسم
میبینم واژهها
خاک بر سر شدهاند
هرچه میکنم
چهار قدم بيايم
تا به دستهات برسم
زانوهام میخمد.
نه اینکه فکر کنی خستهام،
نه اینکه تاب راه رفتن نداشته باشم
نه.
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزهام میاندازد
که ... چشمانم
آنقدر در فراقت اشک ریخته بودند که اشکی برای از شوق گریستن نداشتند
که ... موهایم
در انتظارت چون غبار اندوه گشته و رنگ باخته اند
که ... چهره ام
پر از چین و شکن گشته و از همنشینی با گونه های بهاریت شرمساری می کند
که ... لبهایم
حرارت تنفسهای سوزانت را نمی فهمد
که ... بازوانم
توان در آغوش فشردنت را فراموش کرده اند
که ... قلبم
یارای آنچنان تپیدن ها را از دست داده است
که ... پاهایم
بار سفر بر بسته اند و راهی دیاری بی بازگشت شده ان
باور كن ذهن من آشفته نيست.....
ذهن من مجموعه ايي از آشفتگي هاست...
من نمي توانم تمامي اين حوادث را تقدير بنامم.
من نام زندگي بر آن نهاده ام.
وقبول كن اگر توهم بجاي من بودي
حال و روزگاري بهتر از من نداشتي.
به چهره ي من نگاه كن...
چشم هاي من سرگردان نيستند
چشم هايم مامن سرگرداني هاست .
لیلی از مجنون پرسید : چه ُتحفِه ای داری ؟ مَجنون جواب داد فقط یک سوزن که با آن تیغ هائی که در طول راه به پایم می رفت ، در می آوردَم تا به تو برسم . لیلی گفت : راه عشق پُر خطر است و آنجا بَلا می بارَد ... می خواستم ترا بیآزمایم . اگرتو درعشق صادق بودی سوزن را برای چی برداشتی ؟ تو تاب بَلا نداری وگرنه خاری که در راه عشق به پای تو رَود و چاووش ِ راه وصال باشد از ُگل لطیف ترست ، آنرا با سوزن بیرون نباید آورد ، آیا درخت گل را نمی بینی که به امید گلی یکسال بار و رنج خار می کِشد ؟
»عطار نیشابوری
بیا با من, امروز دیر است و فردا دیرتر
..كمتر از بيست و چهار ساعت مونده ...
تو جاي من بودي مي تونستي بنويسي؟
من نميتونم،
اعتراف ميكنم كه نوشتن حالا، واقعا دشواره ... نشدنيه ... نشدني ...
كي ميدونه من چه حالي دارم؟
كي ميفهمه؟
احساس غريبي كه نه بيان ميشه و نه ميشه نوشتش...
براي اولين بار دارم كسي رو ميخوام، يك انسان رو...
دوستت دارم
به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند
دلم تنگ است
.بيا اي روشن .... اي روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها
دلم تنگ است
.بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال
دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي
.شب افتاده است و من تنها و تاريکم
....و در ايوان من ديريست
در خوابند
پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من
!بيا اي ياد مهتابي

بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست
.باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم
و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند. آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است
.در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده
................و چه زیباست رویای با توبودن

ببینید و دل نبندید
دنیا گذرگاهه! جلوه هاش رو دیده ام" گذرا بودن رو احساس کرده ام" من هم روزی به آخرش میرسم" تو هم همینطور
!همیشه وقتی به مرگ فکر میکنم این سوال برام پیش می آد که لحظه مرگ چه حسی به آدم دست می ده؟هیچ وقت به این نتیجه نرسیدم که چه جور مرگی بهتره!ولی خودم دوست ندارم شب بخوابم وصبح بلند نشم !این خیلی آرومه! من مرگ پر سرو صدا دوست دارم یه چیزی مثل تصادف!....به طرف مقصدی در حرکتی هدفی داری وبعد یه دفعه.... البته بیشتر دوست دارم که حاصل این تصادف مرگ مغزی باشه!همیشه احساس میکنم که قلبم فقط مال خودم نیست !در هرصورت مرگ"مرگه!در هر صورت باید گذاشت وگذشت"پس به قول مولا ((ببینیدودل نبندید
)).او رفت
ستاره
گوش کن
من برای پنهان کردن تو
صادقانه به همه دروغ می گویم
و وقتی زیباترین لحظه سال تحویل می شود
شوق چشمانم را گور می کنم
من روی صفحات خالی دفترم
بدون فاصله تو را می نویسم
و هر روز شعرهایم را به صندوق دلتنگی ام پست می کنم
خوب می دانم
تا وقتی سرم به آسمان است و نگاهم به زمین
از تو
جز یک نگاه کهنه
چیز دیگری ندارم
در عمق قلبم آتشى است
چرا دلتنگیت رو الکی به اون می چسبونی ... خدا باهات قهر می کنه ها !
تو دیگه بزرگ شدی بچه ! دیگه نباید الکی الکی گریه کنی ... آدم باش ! »
اما مگه زبون آدم حالیم میشد !
اون لحظه بازم احساس کردم فقط جای تو خالیه و به خاطر این حماقت و زبون نفهمیم
آرزو کردم یکی بیاد و منو تا اونجا که جا دارم با چوب و چماق کتک بزنه
اونقدر که از درد بیهوش بشم و ازت متنفر بشم
اونقدر که جونم در بره و از شرت خلاص بشم ...
اما آرزوم که براورده نشد هیچ ... خوابم برد و دوباره خوابتو دیدم ... حس کردم واقعا جات خالیه !
پ.ن : ای لعنت به این خوابهای مزخرف ... لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . لعنت . ...
بازم بگم
و امشب را فقط امشب
برای خاطر آن لحظه های درد
کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن
که من امشب برای حرمت عشقی
که ویران شد
برایت قصه ها دارم
تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی
و امشب آخرین اندوه من مهمان توست
بیا نامهربان
و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن
چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم
و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود
قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود
که من در وصف چشمانت
کلامی سهل بنویسم
درون شعر های من
همیشه نام و یادت بود
درون قصه های من
همیشه قهرمان بودی
ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر
تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من
درون قصه هایم ، قهرمانهارا
به خون خواهم کشید آخر
و دیگر شعرهایم بوی خون دارد
ببخش ای خاکی خسته
اگر امشب به میل من
کنارم تا سحر بیدار ماندی
برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم
که امشب میزبان
رنج من گشتی
«خداحافظ»
برای آخرین لحظه «خداحافظ ....!؟»
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛
ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
معين کرمانشاهی