تبليغاتX
یاس وحشی برگی از طبیعت انسان
یاس وحشی برگی از طبیعت انسان
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
چه نسل غم انگیزی هستیم.

دنبال یک اتاق خالی;

که موزیک گوش کنیم

و چایی بخوریم

و حسرت

همین...


[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 22:4 ] [ پریسا ]
زنده باد مستی زیر بارون ...

دل نوشت : برگشتی ولی با کلی دلخوری ... بخشیدمت ولی با کلی اشک ...

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 1:38 ] [ پریسا ]
عشق تو شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد
زیبا بود اما شوخی بود!
حالا.....تو بی تقصیری!خدای تو هم بی تقصیر است!
من تاوان اشتباه خود را پس میدهم....!تمام این تنهایی تاوان جدی گرفتن آن شوخی است......
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 15:51 ] [ پریسا ]
حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد

و بوسیدنت موکول شده

به تمامی روزهای نیامده..



حالا که هر چه دریا و اقیانوس را

از نقشه جهان پاک کردی

مبادا غرق شوم در رویایت

باید اسمم را

در کتاب گینس ثبت کنم

تا همه بدانند

- یک نفر

با سنگین ترین بار دلتنگی

روی شانه هایش -

تو را دوست میداشت
[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 20:46 ] [ پریسا ]
کـــجا ایــستــاده‌ ای؟


چــگونــه اســت بــاد از هـــر جــهتـی کــه مــی‌وزد

عــطـر تــو را بــا خــود دارد؟

تـــو نــرفــته ای مــیـدانم

از جــایی در هــمیـن نـزدیکی مــرا نـگاه میــکنی

فــقـط مــن نـمیبــینـمت
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 15:34 ] [ پریسا ]
آهای  غریبه ی آشنا.......

دوست دارم با یه عالمه حرفای ناگفته .!!

چیزی نپرس فقط بهم ایمان داشته باش .

همین .!!!!!!!

[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 23:34 ] [ پریسا ]
چه زود بیایی

چه دیر

چونان پرنده ای

در میان سبزترین درخت بیشه

بی وقفه

زمزمه ات می کنم ...!!

دست نوشته های یه دوسته عزیزه .

کاش میشد مثل قدیما تند تند میومدم اینجا

دلم برات برای همه ی چیزای خوبت تنگ شده

ای خونه ی مجازی ی من  دوستت دارم .

با همه ی آدمایی که میان اینجا پیشم .

برام دعا کنین . جدی جدی جدی میگم ...

گریه ام میگیره . خیلی وقته نیومدم اینجا و این اولین باره دارم دارم رودر رو مینویسم . قدیما قبلش تایپ میکردم یه وقت بد نشه . الان میگم هر کی دوسم داره منو رودر رو با حرفای شاید قشنگ نه ولی همین جوری بخاد .

 میام . دعاکنید برام .

پریسا

[ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ 21:22 ] [ پریسا ]
این روزها

چنان با عطش

چشم براهت دوخته ام

که قاصدک دلش نمی آید

از کوی تو بی خبر بیاید !
.......

من خمار بوسه و بیقرار قــــــــرار عاشقی ام !

چشم به راه تــو دوخته ام ...

کی می آیی ؟!

تا مومنانه در پناه سپیدارهای سرگردان بپرستم ات !
...........
به من بازگرد ...

قول می دهم !

نه با عاشقانه هایم خوابت را آشفته کنم

نه از هم صحبتی نسیم و پنجره

برایت ترانه بخوانم ...

فقط آسمانت را با ستاره و بوسه آذین می بندم ...همین !
 
[ سه شنبه نهم فروردین 1390 ] [ 14:7 ] [ پریسا ]
 

رد بها زرا بگيرو برو و از من نپرس به كجا خواهي رفت . آنقدر برو تا جاي پاي نسيم را بيابي. بوي گلهاي قاصدك را حس كني و وقتي چشمانت را

رو به آسمان ميبندي خود را قاصدكي ببيني.

او تو را خواهد برد تا بيكران احساس . آنجايي كه دشتي پر از گلهاي وحشي سفيد است و همه جا بوي شكفتن را ميدهد و نويد خوش جاودان بودن را.

آنگاه تو غرق در عرفان ميشوي و به اوج ميرسي و من به تماشايت مينشينم

[ سه شنبه سوم اسفند 1389 ] [ 16:53 ] [ پریسا ]
سلام .

من ميخام برم كربلا .

امام حسين منو خاسته چشماي منم در انتظار ديدن ذريح مقدسشه .

برام دعا كنين .  پريسا

[ یکشنبه پنجم دی 1389 ] [ 23:31 ] [ پریسا ]
باز پاییز است

باز این دل از غصه لبریز است

باز میلرزد درختان

باز میخورد بر شیشه ام باران

باز اسمش هست در ذهن و نیاز من

باز پاییز است . پاییز است . پاییز است .

[ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ 19:15 ] [ پریسا ]

 

شده عاشق بشوي

به بادكنكي

كه نخ اش ول شده باشد

در آسمان شهري

كه بادش سراسيمه از پشت كوه دربيايد و

از هر طرف كه عشق اش كشيده باشد

كش برود

بر پشت بام كسي رفته ايي

شده هرگز خدا خدا كرده باشي

كه باد بماند و بادكنك برود

از بام ديگري بيايد پايين

شده گاهي شبيه خودم

كه عاشق بادكنكي نبوده ام هرگز

قدري سكوت كني و بگذاري

راه خودش را برود باد

نشد!!!!!!!!!!!

مردش تو نيستي نمي تواني

پس ساكت شو !

 

 

[ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 1:2 ] [ پریسا ]

سر به زير انداخته ام .

چون ناخودآگاه در همان لحظه خيال او با سماجت در خاطرم نقش ميبندد و جلوه گر ميشود .

نه اين دروغ نيست . من به او علاقه مند شده ام .

يكدفعه حس ميكنم ديگر شانزده يا هفده ساله نيستم بلكه زن جواني ام كه با تمام وجود به مرد جواني دلبسته و سالهاست كه عاشقش هستم .

وحشت زده به دور و بر خيره ميشوم . و با دست روي هوا خطوطي را ميكشم تا شكل خيالي او را درهم بريزم و محو و نابودش كنم .

[ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 ] [ 14:59 ] [ پریسا ]
a girl may love you from the bottom of her hart; but theres always toom for some other gay at the top ...

[ پنجشنبه هفتم مرداد 1389 ] [ 12:0 ] [ پریسا ]

آن كس كه مي كوبد و ميشكند

او كه همه چيز را در آتش هوسهايش مي سوزاند نابود مي كند و پيش مي رود.

اما مگر تا كي زندگي به او فرصت تاختن مي دهد . .

شايد انتظار ما از زندگي چيز ديگري است

ولي عدالت هميشه برقرار است

و نتيجه هرچه باشد همان چيز است كه بايد باشد.

(فردا درباره همه چيز قضاوت خواهد كرد )

[ سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 ] [ 15:44 ] [ پریسا ]
 

 

دیگر ترانه هایم را در فضاپخش نخواهم کرد . و به زندگی خشم نخواهم کرد . با هیچ کس و هیچ چیز کاری ندارم و کینه ای هم دلم را آزار نمی دهد چون هیچ کس را سبب قهر و جداییم نمی دانم .

دیگر به شبهای بی طاقت درویش اشک غم نخواهم ریخت قطرات اشکم را برای او نگه خواهم داشت برای او که اشک را دوست میدارد . من در سکوت خویش و در درون خویش گم خواهم شد ...                        10 آبان . ساعت 8 شب

[ سه شنبه چهارم خرداد 1389 ] [ 20:14 ] [ پریسا ]
همه جا
بوی پرتقال و بهشت می‌دهد؟

هرچه می‌کنم
چهار خط برای تو بنویسم
می‌بینم واژه‌ها
خاک بر سر شده‌اند
هرچه می‌کنم
چهار قدم بيايم
تا به دست‌هات برسم
زانوهام می‌خمد.
نه این‌که فکر کنی خسته‌ام،
نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه.
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزه‌ام می‌اندازد

 

[ یکشنبه دوم خرداد 1389 ] [ 23:36 ] [ پریسا ]
تو آن هنگام آمدی...

که ... چشمانم

آنقدر در فراقت اشک ریخته بودند که اشکی برای از شوق گریستن نداشتند

که ... موهایم

در انتظارت چون غبار اندوه گشته و رنگ باخته اند

که ... چهره ام

پر از چین و شکن گشته و از همنشینی با گونه های بهاریت شرمساری می کند

که ... لبهایم

حرارت تنفسهای سوزانت را نمی فهمد

که ... بازوانم

توان در آغوش فشردنت را فراموش کرده اند

که ... قلبم

یارای آنچنان تپیدن ها را از دست داده است

که ... پاهایم

بار سفر بر بسته اند و راهی دیاری بی بازگشت شده ان

 

 

[ یکشنبه دوم خرداد 1389 ] [ 23:32 ] [ پریسا ]

باور كن ذهن من آشفته نيست.....

ذهن من مجموعه ايي از آشفتگي هاست...

من نمي توانم تمامي اين حوادث را تقدير بنامم.

من نام زندگي بر آن نهاده ام.

وقبول كن اگر توهم بجاي من بودي

حال و روزگاري بهتر از من نداشتي.

به چهره ي من نگاه كن...

چشم هاي من سرگردان نيستند

چشم هايم مامن سرگرداني هاست .

[ شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 ] [ 13:18 ] [ پریسا ]

 

لیلی از مجنون پرسید : چه ُتحفِه ای داری ؟ مَجنون جواب داد فقط یک سوزن که با آن تیغ هائی که در طول راه به پایم می رفت ، در می آوردَم تا به تو برسم . لیلی گفت : راه عشق پُر خطر است و آنجا بَلا می بارَد ... می خواستم ترا بیآزمایم . اگرتو درعشق صادق بودی سوزن را برای چی برداشتی ؟ تو تاب بَلا نداری وگرنه خاری که در راه عشق به پای تو رَود و چاووش ِ راه وصال باشد از ُگل لطیف ترست ، آنرا با سوزن بیرون نباید آورد ، آیا درخت گل را نمی بینی که به امید گلی یکسال بار و رنج خار می کِشد ؟ »

عطار نیشابوری

[ جمعه بیست و هفتم فروردین 1389 ] [ 15:9 ] [ پریسا ]

 

بیا با من, امروز دیر است و فردا دیرتر ..
بیا قبل از تولد گلهای سرخ چشمهایمان را باز کنیم و شاعر بشویم
اگر چشمان من دوباره متولد شوند نام خوب تو را به همه یاد خواهند داد
نام تو میتواند جانی دوباره به من ببخشد می تواند لباسی از فردا و پس فردا برای
امروز من بیاورد
برایم بخوان ! زیباترین نغمه را بخوان تا دلم در قفس حسرت نماند
بخوان تا حصار ها و دیوارها به رقص در آیند
آنقدر بخوان تا من تو را صمیمانه پیدا کنم
خستگی های یک عمر را در آوازهای نرم تو میشنوم
دوست دارم درختی باشم که میوه هایم به رنگ تو باشد
«
با طعم یک شعر بکر عاشقانه »
اگر نام تو همیشه با من باشد رویاهایم رنگین تر خواهند شد
نام تو مرا به مشکافه ی قشنگ عشق می برد
بیا اگر نگاه تازه ای به قلب هایمان نیندازیم حرفهایمان بوی کهنگی می گیرند
و هیچ ماهی عاشقی در رودخانه ی لحظه هامان شنا نمی کند
بیا چراغ های مهتابی را تا آمدن صبح بیدار نگهداریم ..

*هزار صبح در راه است من میخواهم اولین صبح را با تو آغاز کنم*

[ سه شنبه یازدهم اسفند 1388 ] [ 18:30 ] [ پریسا ]

كمتر از بيست و چهار ساعت مونده ...

تو جاي من بودي مي تونستي بنويسي؟

من نمي‌تونم،

اعتراف مي‌كنم كه نوشتن حالا، واقعا دشواره ... نشدنيه ... نشدني ...

كي مي‌دونه من چه حالي دارم؟

كي مي‌فهمه؟

احساس غريبي كه نه بيان ميشه و نه ميشه نوشتش...

براي اولين بار دارم كسي رو مي‌خوام، يك انسان رو...

دوستت دارم

[ چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 ] [ 17:43 ] [ پریسا ]

 

به ديدارم بيا هر شب

در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند

دلم تنگ است.

بيا اي روشن .... اي روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها

دلم تنگ است.

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه

در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال

دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها

و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.

شب افتاده است و من تنها و تاريکم ....

و در ايوان من ديريست

در خوابند

پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي

بيا اي مهربان با من !

بيا اي ياد مهتابي

 

[ شنبه دهم بهمن 1388 ] [ 12:57 ] [ پریسا ]

بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند. آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده................

و چه زیباست رویای با توبودن

 

[ شنبه دهم بهمن 1388 ] [ 12:50 ] [ پریسا ]

ببینید و دل نبندید

دنیا گذرگاهه! جلوه هاش رو دیده ام" گذرا بودن رو احساس کرده ام" من هم روزی به آخرش میرسم" تو هم همینطور!
و مرگ! کلمه ای که کمترین کسی بعد از شنیدنش ترسی نا خودآگاه دلش رو نمی لرزونه" کمتر کسی پیدا میشه که با تمام وجودش بگه که از مرگ و دنیای بعد از اون هراسی نداره! مرگ به جزترس" غم رو هم به همراه داره! شاید به این خاطر که باعث جدایی میشه تو روزگار ما مردم اون قدر سر گرم کار و زندگی هستن که گاهی اوقات فراموش میکنند که لابه لای وجودشون عواطف شیرینی موج میزنه که اگه ابراز نشه میپوسه!
تلنگر مرگ" یک لحظه اونارو به خودشون می آره!
((
ببین!اون دیگه نیست!)) همین! ((اون نیست؟کجاست؟! تا دیروز همین جا بودا!همین جا پیش من !پس چرا نمی دیدمش؟))

همیشه وقتی به مرگ فکر میکنم این سوال برام پیش می آد که لحظه مرگ چه حسی به آدم دست می ده؟هیچ وقت به این نتیجه نرسیدم که چه جور مرگی بهتره!ولی خودم دوست ندارم شب بخوابم وصبح بلند نشم !این خیلی آرومه! من مرگ پر سرو صدا دوست دارم یه چیزی مثل تصادف!....به طرف مقصدی در حرکتی هدفی داری وبعد یه دفعه.... البته بیشتر دوست دارم که حاصل این تصادف مرگ مغزی باشه!همیشه احساس میکنم که قلبم فقط مال خودم نیست !در هرصورت مرگ"مرگه!در هر صورت باید گذاشت وگذشت"پس به قول مولا ((ببینیدودل نبندید)).

[ جمعه دوم بهمن 1388 ] [ 13:14 ] [ پریسا ]
  1. هيچ‌وقت تو را ترک نمی‌کنم
    حتا اگر
    توی اين دنيا نباشم.

    هر وقت
    به دوست داشتن فکر می‌کنم
    ابديت
    و تمامی شب‌ها
    با نام تو
    بر سينه‌ام
    سنجاق می‌شود.

    می‌دانی؟
    می‌دانی از وقتی دلبسته‌ات شده‌ام
    همه جا
    بوی پرتقال و بهشت می‌دهد؟
  2. هرچه می‌کنم
    چهار خط برای تو بنویسم
    می‌بینم واژه‌ها
    خاک بر سر شده‌اند
    هرچه می‌کنم
    چهار قدم بيايم
    تا به دست‌هات برسم
    زانوهام می‌خمد.
    نه این‌که فکر کنی خسته‌ام،
    نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
    نه.
    تا آخرش همین است
    نگاهت
    به لرزه‌ام می‌اندازد
[ دوشنبه بیست و یکم دی 1388 ] [ 20:55 ] [ پریسا ]
کریسمس مبارک

(همین)

[ پنجشنبه دهم دی 1388 ] [ 23:34 ] [ پریسا ]
آدم برفي با نور خورشيد خانوم چشماشو باز کرد اين اولين باري بود که اونو مي ديد آخه بچه ها تازه ديشب ساخته بودنش اون قدر اون جا موند و به خورشيد نگاه کرد تا يواش يواش آب شد و ديگه هيچي ازش نموند ولي هيچوقت ,هيچ کس نفهميد که آدم برفي از گرماي آفتاب آب نشد,بلکه از شرم وجود خودش آب شد از شرم اينکه خورشيد بدون هيچ توقعي با تمام وجود با تمام عشقش به اون تابيده ولي آدم برفي هيچ کاري نمي تونست در برابر عشقه پاکه اون انجام بده حالا منو تو که هر روز خورشيدو هزاران آدم مثل خورشيدو کنارمون داريم و از لطف هاشونم خبر داريم چرا قدر اين روزا رو نمي دونيم!؟؟؟
[ سه شنبه یکم دی 1388 ] [ 11:43 ] [ پریسا ]

او رفت
من نمي دانم کجا و کي ؟ ولي او رفت !!
من نمي دانم چرا و چون ؟ ولي او رفت !!
از تمام عکسها ، لحظه ها ، اوقات
از تمام يادمان ها رفت
چون فرياد
رفت و ماندش ياد او در سر
رفت او
در باد
در باران
از نگاه خسته يک برگ
در عبور لحظه اي از مرگ
در ميان کوچه اي از کوچه هاي عشق
من "عبوري" دوباره حس کردم ...
...
او که رويش بود چون خورشيد
عشق هم از نام او جوشيد
من تمام لحظه ها را
مي کنم فرياد
بي حضور او
هر گلي را
مي دهم برباد ...

[ سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ] [ 18:53 ] [ پریسا ]
آخرین باری که گریستم در خانه نشسته بودم پاسی از شب گذشته بود به سایه ها و سوسوی چراغها خیره شده بودم همه ی آنچه دارم می دهم تا از دستشان رها شوم آخرین باری که گریستم کسانی را دیدم که مدتها زیر باران ایستاده بودند سربازانی علاف که در ترنی چپانده شده بودند دستها بر میله و چشمانی پر از اشک و کلام همان کلام کهن آه خدایا تنهایم گذاشته ای آه خدایا تنهایم گذاشته ای آخرین باری که گریستم باورم نمی شد به صورت سربازی خیره شده ام که با تفنگش زیر باران ایستاده آه خدایا تنهایم گذاشته ای آه چرا تنهایم گذاشته ای؟ آه خدایا تنهایم گذاشته ای
[ شنبه هفتم آذر 1388 ] [ 23:2 ] [ پریسا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فـــرامــوشـ کــردنـتــــ

کار ســـخـتـیــ نــیـســتـــ !

کافـــیـسـتـــ دراز بـکـشـم

چـشـــم هـایـم را بـبـنــدم

و بـــراے هـــمـیـشـــﮧ

.
.
.
.بــمـیـــــــــــرم

امکانات وب